محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
222
مناقب مرتضوى ( فارسي )
خاطرش درياى عرفان بوده است * پاى تا سر قالبش جان بوده است سينهاش گنجينهء اسرار حقّ * سربهسر آيينهء ديدار حقّ يار غار احمد مختار اوست * ثانى اثنين اذ هما فى الغار اوست حقّ تعالى هركه را گويد ثنا * كى برآيد وصف او از دست ما دوستى مرتضى را اين صفت * نيست اى نادان ندارى معرفت گه به كس دشمن شوى از جهل خويش * دشمنى خلق دانى دين و كيش سبّ اصحاب محمّد روز و شب * پيشهء خود سازى از بغض و غضب چون روا دارى به خود اين ظلم را * حاش للّه نيست راضى مرتضى مهر حيدر را چنين آمد صفت * كه كند در جانت منزل معرفت گر به جانت مهر حيدر جا كند * قدر تو از نُه فلك بالا كند حقّ تعالى بهر اينت آفريد * تا بگويى روز و شب لعن يزيد گاه گويى گر روا يابم كشم * زآنكه بس در كشتن او سرخوشم چون يزيد ثانى آمد نفس تو * گر كشى او را بسى باشد نكو دشمن حقّ نفست آمد از ازل * من همى گويم ز گفتِ لم يزل زشت باشد دشمن حقّ از يزيد * گر كشى زيبا شوى چون بايزيد گر تو هستى مرتضى را دوستدار * دشمن حقّ را بكن قتل اختيار گاه عثمان را بگويى ناسزا * مرتضى كى دارد اين مذهب روا گر بپرسم از تو هرگز ديدهاى * يا ز كس در عمر خود بشنيدهاى كه به عالم يك مسلمان بنگرى * دخترى خود را دهد با كافرى ! باليقين گويى كه زينسان چون شود * در چنين امرى هزاران خون شود پس تو خود انصاف ده اى يار من ! * دل مكن آزرده از گفتار من شاه دين دختر به كافر چون دهد * كى خلاف شرع در خاطر نهد ! آنكه او عثمان عفّان آمده * مقبل درگاه سبحان آمده جامع قرآنست ذات پاك او * مدرك راز نهان ادراك او از جبينش موجزن درياى حلم * ابر جود و كان خلق و بحر علم وصف او بيرون بوَد از فهم ما * عزّ او كى گنجد اندر وهم ما بهتر از عثمان عمر را مىشناس * كز وجودش يافت دين محكم اساس او چو تاج سرورى بر سر نهاد * يك هزار و شصت و شش منبر نهاد